Posts Tagged داستان

محله رویایی من -3

توجه : این داستان ادامه قسمت دوم میباشد. برای مشاهده اینجا را نگاه کنید.

.

من و ندا تصمصم گرفته بودیم که با هم ازدواج کنیم. و چنین شد که اول به شهر آرزوهای خودم یعنی سانتاروزا بریم. و اونجا با هم ازدواج کنیم.

بعد از چند ماه …

ندا سر کار میرفت و تو شرکت سیستامیکو یکی از معاونان ارشد بخش بازرگانی شده بود. و من هم مشغول شغلی که در ایران داشتم شدم. و روزانه ده ها خانم و آقا زیر دست من موهاشون را درست میکردن(با آخرین متد آرایشگری). و روزگار خیلی خوبی هم بود.
من و ندا یک زن و شوهر موفق بودیم و به عنوان ایرونی موفق هم تو شهر شناس شده بودیم. با اینکه خیلی روزگار به کاممان بود. ولی واقعا هیچ جا ایران نمیشد. یاد مطلب یکی از دوستام که تو گروه بود و این چنین نوشته بود افتادم :
اینجا خودش یه پای جهنمه . من دلم میخواد برگردم . ولی دیگه نه اونجا صفایی داشت . و نه مث اونوقت میشد !. اینحا هم که یه مشت کارهای تکرای همیشگی . اخه چه فایده ای.؟

تصمیممان آن بود که دیگر به ایران برنگردیم. اما مگه میشد واقعا! اون محله رویایی من را بهش برنگردیم. مگه میشه اون بچه های باصفا را دوباره ندید. مگه میشه… !! دیگه طاقت جفتمون به سر آومده بود. بالاجبار کارمون را ول کردیم و گفتیم میریم ایران و دوباره میایم. اما رفتیم و دیگه هم بر نگشتیم….

ایام بکام.

.

برای دنبال کردن مطالب وبلاگ, مشترک فید شوید.

Add comment ژانویه 10, 2009

محله ی رویایی من -2

توجه : این داستان ادامه قسمت اول میباشد. برای مشاهده اینجا را نگاه کنید.

.

من سعی میکردم هر روز خودما به گروه نزدیک تر کنم. چند روزی گذشت … و کم کم در جمعشون تو سالن اتفاق جمیع شرکت میکردم. هر کودوم از این افراد گروه برا خودشون یلی بودند. ولی من اصلا توانایی نداشتم. اونا جمع میشدند دوره هم به قول خودشون برا شیر کردن اطلاعاتشون و لپ تاپاشونم که همیشه دنبالشون بود و با وای مکسی که تو محل بود به اینترنت وصل بودند. چون اصلا من در زمینه فناوری اطلاعات سر و سری نداشتم واقعا نمیفهمیدم که اونا دارند چی کار میکنند. ولی هر چی بود من مشتاق شدم برا حضور تو اون جمع و این که حرفاشونم بفهمم برم خودما تقویت کنم.
اولین چیزی که برام مهم بود . این بود که برم از لحاظ زبان انگلیسی خودما قوی کنم. در یک دوره چهار ماهه فشرده زبانم را در حد و اندازه ی کتابهای انتشارات مایکروسافت پرس تقویت کردم. خوب ! حداقل حرفای اون جمع که توش هم به زبون فرنگی حرف میزدند برام کمی راحت شد.
اونا سرعت رشد خیلی بالایی داشتند. مث این بود که ماشینی که تو سرازیری است را بخواهیم هل بدیم! حالا فرض کن خود ماشین بر اثر شیب زیاد و هم استارت اولیه ی در حال حرکت باشه. فقط کافیه که یه انگشت بهش بزنی! ببین چه قدر سریعتر میشه….
خلاصه ….

من باز هم از لحاظ ادراک در گروه اینقدر ضعیف بودم که دیگه نا امید شدم. چون خیلی خلاصه(کوتاه) حرف میزدند. مثلا اگر میخواستن یه جمله بگن با دو حرف مخفف به هم میگفتند. و به طور وحشتناکی برا من غیر قابل فهم شده بودند. من به دلیل اینکه عاشق ندا شده بودم تو گروه حضور پیدا میکردم. به تدریچ با شروع شدن روابطمان از گروه فاصله گرفتیم. اعضای گروه طبق قوانینی که داشتند مارو به علت نامعلومی از گروه برا همیشه اخراج کردند. ندا واقعا ناراحت بود. اما من و ندا واقعا هم را دوست داشتیم. و روابط گرمون هر روز بیشتر بیشتر میشد. چون زمینه مهاجرت در من زیاد بود. و ندا هم بدش نمیآمد به سیستامیکو برود. بنابراین تصمیم گرفتیم پرونده های ناتموم را تو ایران ببندیم و بریم برا همیشه به فرنگستان.
ندا مجبور شد که سایتشا تعطیل کنه. سایتی با این همه هیت و این همه در اومد … به علت اعتبار بالایی که داشت با همه دم و دستگاه سایتشا به دوازده فنقور (فنقور : واحد پولی) فروخت. من هم لپ تاپم را فروختم و آس و پاس راهی فرنگستون شدیم….

.

برای دنبال کردن مطالب وبلاگ, مشترک فید شوید.

1 comment ژانویه 7, 2009

محله ی رویایی من -1

پیش نوشت : چندین ماه قبل من یه داستان سه قسمتی کوتاه نوشتم که دیدم بد نیست در اینجا هم بگذارم… سعی میکنم در سه پست پیاپی بگذارم.

.

از زمانی که به محله ی جدیدمون رفتیم با آدمهای زیادی آشنا شدم. من در اون زمان یک لپ تاپ چند صد هزار تومنی داشتم. رفت اومدهای بچه محلها خیلی برام عجیب بود. چندتایی از بچه ها بودند که عصرها – طرفای ۵ – دوره هم جمع میشدند (جایی به نام سالن اتفاق جمیع) و بجای اینکه مثلا ورزشی یا هر کاری مرتبط با تفریح بدنی کنند میامدند و دوره هم میشستند و حرف میزدند. شاید یک ساعت . یک ساعت و نیم. سراشون تو کله هم بود و پج پج میکرند. من چون یه کم کنجکاوم دوست داشتم بدونم چرا شش هفتا پسر با یک دختر میشینند یک ساعت با هم پچ پچ میکنند.

هر روز که میگدشت از تک تک بچه های اونجا چیزهای جالبی میدیدم . فردی بود به نام “رضا” یک فرد پر ادعا ولی سرتق. چون اولین بار اون منا دیده بود تو محل . منم باش سلاملیک پیدا کرده بودم. بعد از اینکه فهمیده بودم رضا تو اون گروه چند نفره است. بهترین فرصت دیدم که حس فوران شده کنجکاوی خودما ارضا کنم. ازش سوالاتی در حد مرز خودم را پرسیدم . و اونم سر بسته یه چیزهایی میگفت بهم. مهمترین چیزی که فهمیدم اونا آدمای سالمی هستند و همشون به یه نوعی دمشون را با آی تی به هم دوختند. کم کم با بقیه اون چند نفر آشنا شدم. شخصی بود به نام “نادر” . بچه ای توپر و توانا. مثلا به سه زبان مسلط بود – غیر از زبون خودش – و در سن کمی که اون داشت برام یه کم تعجب انگیز شده بود. شخص دیگری بود به نام “کیهان” این هم خیلی بارش بود. میخواست بره سیستامیکو و عشق فرنگ بود. شحص دیگه ای بود به نام “علی” پسر قد بلند و لاغر و سیگاری. معمولا پای ثابت نبودن تو جمع بود. پشت سرش خیلی حرف میزدند. میگفتند با دوست دخترش مرتب دعوا میکنه و روزی پنج شش تا پاکت سیگار میکشید و … . ولی الکی تو جمع نبود. به گفته همونایی که براش حرف در میاورند روزی بیش از چند صد هزار تومن درآمد خالص داشت. یک دیباگر حرفه ای شبکه بود. شخصیت فوق العاده جالب دیگری به نام “ندا” بود. که من اصلا باورم نمشد که این بشر یه زنه. اصلا رفتارش مث یه زن نبود. بسیار منسجم و هوشمندانه حرف میزد. یک فرد کاملا خلاق و وب مستر یکی از بزرگترین سایتها بود.
خلاصه ما با این گروه بیشتر آشنا شدیم.

.

برای دنبال کردن مطالب وبلاگ, مشترک فید شوید.

2 comments ژانویه 4, 2009

سردیِ یک عاشق !

اول نوشت : داستانی که در زیر میخوانید غیرواقعی است. اما ممکن است برای شخصی هم اتفاق افتاده باشد. و دلیلی ندارد که لزوما به شخصی خاص نسبت دهیم.

با هم مشغول قدم زدن بودیم بهم برگشت و گفت منو دوست داری !. منم به حالتی که ناراحت شده باشم بهش گفتم خوب معلومه این چه سوالیه !. بعد ِ چند دقیقه پیاده روی در آن هوای ِ بارونی ِ دونفره, با هم رفتیم کافه سارا . فضای خشک اونجا را با گرمای عشقمون ضایع میکردیم. نشست روبروی من . دستشا گرفتم گذاشتم تو دستای گرمم که از حرارت عشق داغ شده بودند. توی چشماش زل زدم و به آرومی بهش گفتم خیلی نازی . دوستت دارم. فکر کنم به قدری آروم گفتم که نشنید. آخر مست شده بودم.
انگار اون هم داشت گر میگرفت. خیلی هم را دوست داشتیم. نگاهی که بینمون بود پر از شوق و حرارت بود. به خودم میبالیدم که کسی را اینچنین میتوانم دوست داشته باشم. چون دوستام خیلی مسخره بودند. میرفتند فرتی با دختری دوست میشدند و دو دقیقه بعدش میگفتند تازه عاشقشم هستم و میخوام باش ازدواج کنم. که من تو دلم بهشون میخندیدم.
به وضوح هم را عاشقانه دوست داشتیم. در هوای ِ دونفره عشقمان چنان تنفسی میکردیم که از دممان تا بازدممان انگاری که هیچ فاصله ای نبود.
ازدواج کردیم. خیلی ساده و راحت. همراه با عشق ِ آتشیین.

بعد از گذشت یکسال من احساس کردم که نبود یک بچه در جمع دونفریمان بسیار احساس میشود. اما ما تلاشهایمان را کرده بودیم. فایده نداشت. و چون به جد عاشق هم بودیم. این خلاء را تحمل میکردم. یه روز با هم به توافق رسیدیم بریم آزمایش. ببینیم که ایراد از کیه. ولی چون میدونستیم که ذره ای از عشقمون کم نمیشه رفتیم و این کارو کردیم. زنم رفت و جواب را گرفت. شب که اومدم خونه بهم گفت که رفتم جواب را گرفتم و گفت مشکل از خودمه. منم گفتم عیب نداره عزیزم. من همواره تورو دوستت دارم. اینا باور کن. اون هم من را خیلی دوست میداشت.
هر روز که میگذشت من احساس برتریم و حس نبود بچه ای که عاملش زنم بود را واضحتر میدیدم. روزی رسید که من تحملم ضعیف شد. قصد کردم که این عشق پایان یافته را به سرانجامش برسونم و برم با زن دیگه ای ازدواج کنم که بچه بیاره. احضارنامه رفت در ِ خونه ی باباش. روز قبل از دادگاه پستچی یه نامه آورد دم خونه. از طرف همسر سابق. حتما میخواسته بگه این بود اون همه عشقت و مث این امل ها به دستا پام بیافته. با این وجود نامه را خوندم . نوشته بود : “من و تو با عشق با هم ازدواج کردیم. همه با ما حسودیشون میشد. چه قدر به خودمون و عشقمون افتخار میکردیم. اما من میخواستم تورو امتحانت کنم. جواب آزمایش را بهت ندادم تا بدونی من به عشقمون در هر صورت پیابند بودم و ذره ای از عشقمون را نخواستم به خاطره بسپارم.  آخرین دیدار ما. فردا. “

پایان.

2 comments دسامبر 1, 2008

برای رسیدن …

به نظر من عشق واقعی وقتی معلوم میشه . که چهره ی واقعی عاشق و معشوق برا هم معلوم شده باشه… یعنی اینکه به فرض اینکه عاشق فلان نقص بزرگ معشوق را فهمید هیچگاه از ان عشق اولیه اش کم نشه. و کسانی که چنین نیستند متظاهرانی بیش نیستند. افرادی که ساده و بی تفاوت از هر کسی رد میشند و خودشونا عاشق میدونند.
این درست است که انسانها در ظاهر ممکن است خیلی خوب جلوه کنند ولی در بطن و درون واقعیشان چیز دیگری باشد. و کمتر به ظاهر خوب فرد نزدیک باشد. مساله عشق در یک نگاه مساله ایست که از روی ظاهر صورت میگرد. با قرار دادن این دو در کنار هم به تناقضی نسبی میرسیم که جواب سوالمان را بدون اثبات و با آزمون و خطا پاسخ میدهد.

به عنوان مثال, شما فرض کنید که در شرکتی استخدام میشوید. و از فلان کارمند در “نگاه اول” خوشتان میاید. دروغ است اگر بگوییم  به خاطر ظاهر علاقه مند نشدیم. چون شناسه ای واضحتر از ظاهر در ان زمان محدود موجود نبوده. شما شکیبایی میکنید و تحقیقاتی را حول موضع مورد نظر به انجام میرسانید. حال خود را عاشق و معشوق میدانید. و یا بهتره بگم برای پایداری رابطه تون اسمش را میگذارید عاشق و معشوق شدیم. مدت زمانی میگذرد. همدیگر را بهتر میشناسید. آن خود ِ واقعی طرفین کم کم بروز میکند. آن خودی که به اصطلاح معلوم نمیشود مگر با رفتن زیر یک سقف. اشکالات – بدی ها و آفات معشوقه تان برای شما روز به روز شکل جدید و کاملتری میگیرد. به طبع از توده انبوه عشقتون کاسته شده و بدی ها را با زاویه ای دیگر نگاه میکنید. حال مسئله ی آزمون و خطا است که اینجا مطرح میشود. رابطه یک رابطه ایست که فضای عشقی دران جریان دارد. اما کمتر از عشق ِوصال مسلما. و در طول زمان هم کمتر و کمتر خواهد شد … اینجا شدت “عشق واقعی” است که هویدا میشود. تفاوت متظاهران و کاربران کلمه ی عشق و عاشقان واقعی معلوم میشود. چون شما قبل از رابطه از نوع و جنس معشوقه تان اطلاعی نداشتید و نمیتوانستید هم که داشته باشید. یا به بن بست میخورید و مجبور به ترک رابطه میشوید. و یا این عشق , عشق واقعی شما بوده و تا سالیانی دور از کنار هم بودن لذت میبرید.

پی نوشت : چیزی که من در این داستان بالا خواستم بگم. اینه برای رسیدن … باید جرات داشت و قدم در راه گذاشت. حتی با وجود اینی که ندانیم اخرش چی میشه … ولی باید میزانی هم داشته باشیم. یعنی احتمال سنجی در  امور مهم و حیاتیست. (اشاره به نتیجه اخلاقی یک این پست)

4 comments نوامبر 22, 2008

تاجر و بن بست

http://i29.tinypic.com/al110k.jpg

عاشقی را دیدند که نالان و سرگشته در بن بستی  با خود حرف میزند.
عاشق زیر لب زمزمه ای آهنگین با خود به همراه داشت.

عارفی دست به عصا در همان بن بست نیز بی هدف گذر میکرد.
عارف بیماری ِ شدیدی داشت و به زور می خرامید.

تاجری در همان بن بست, یک آن گذر بین عارف و عاشق را احساس کرد… به خود آمد ولی دیگر نه عارفی بود و نه عاشقی.

1 comment نوامبر 21, 2008

سرما و کُرک

دیگه حتی کُرک هم فایده نداشت. [کُرک : اندیشیدن راهی برای رهایی]
چونکه آخه سوز دشمنی نداشت. {سوز : سرکوب]
حلقوی شدن صورتم نمود سرما را به خصوص روی دماغم پیش از پوشیدن کُرکیم نمایان میساخت. [حلقوی شدن صورت : ترسیده از کسی یا چیزی] [دماغ : اشاره به عاملی تاثیر گذار]

سرما کُرک را کلک زده بود.[سرما : اشاره به فضای خفقان]
نمود گفتاری و دیداری ِ رفتار کُرکی در برابر سرما خود نمایشی بارز از این همه سردی بود.
شدت این سردی فضای کُرکانه ام را خدشه دار میکرد.

.

تا اینکه …
کُرک تعجبش را با آمدن فصل بهار و با رفتن سرمای کشنده با میلیونها هوادارنش در جای جای جاهان جشن گرفت.و به رسم نداشته اش هر خانواری را صاحب کُرکی کرد.[فصل بهار : فصل آزادی] [(جمله ی آخر اشاره به رفاه کامل اندیشه)]


1 comment نوامبر 18, 2008

عشق ِ خشکیده …

خدافظی کردند و هر کدام به سوی خانه اشان رفتند. پسر قول داد که عصر برای قرار فردا شب تو کافه ادومید (به مدیریت سارا.ج) به دختر زنگ بزند. نزدیکهای غروب بود. لحظه ای  که هرعاشقی با دیدنش مست میشود. پسر خیلی رمانیک وار با دختر صحبت میکرد. خیلی آروم  شمرده و با احساس. قرارشان را تنظیم کردند بر کافه…

دختر زودتر اومده بود. و به خاطر هوای سرد منتظر روی صندلی داخل نزدیک به درب ورودی نشسته بود. کافه ی سرد و تاریکی بود. فضای گرد و خاک گرفته اش بروز حس نوستاژیایی را کاملا نمود میداد. پسر روبروی دختر نشست. پسر آرام دست دختر را در دستانش گرفت و در همون فضایی که هر حس مرده ای را زنده میکرد توی چشمان آهو گون ِ دختر زل زده بود. دختر چشمانش مانند نرگس بیماری شده بود که محو در صحبتهای پسر شده بودند. معلوم نبود دختر به چی داره فک میکنه. پسر غذای محبوبشان را به گارسون سفارش داد. گارسون زن چاق مهربونی بود که یه چشمک ِ با مفهومی هم به پسر زد.دستان دختر در دستان گرم پسر در حال نوازش بودند.خیلی آرام و رمانتیک. ….

.

یکی از روزهای ماه عسلشان بود که با تصادف کردن ماشین  موجب شده بود. تا دختر برای همیشه زمین گیر شود. پسر هر روز صبوری میکرد. و دختر هر روز دعا. که اون روز نیاد.

پسر با یاد عشقی که منجر به ازدواج شد  روزها را به شب میرساند. نه پسر و نه دختر وجود عشق را احساس نمیکردند. فضا فضای تحمل بود. از طرفین. شرایط طوری شده بود که دختر هیچ دوستی نداشت. روزها فقط روی صندلی چرخ دارش نشسته بود. و شاید فقط پزشک معالجش بود که هر چند ماه یه بار به دیدنش میومد.دختر چه فکرهایی که نمیکرد. مدام به در چشم میدوخت تا صدای در بیاید و سلامی از او پشنود و سپس به رخت خواب بروند و بخوابند. هر روز ِ دختر شده بود همین. تکرار تکرار تکرار. شرایط بحرانی و حادی برای دختر ایجاد شده بود. نه راه درمونی بود و نه توجه ویژه ای. فشار و التهاب روز به روز غیر قابل تحمل تر میشد. از سوی دیگر پسر در شرایط سختی قرار داشت. روزهای سرد و بی انتها. مثل بن بست. کوچیک و بی هدف. روزش از صبح شروع میشد. صبح زود خودش بیدار میشد. و به سر کار میرفت. کاری که هر لحظه اش خطر بود. شب هم به خونه میرفت و خسته سلامی میکرد.تا به رخت خواب بروند و بخوابند.

شدت و تاثیر عشق نخستین روز به روز خروار خروار ار ارزشش کاسته میشد. تا جایی که بعد از چند سالی که در اثر ممارست برای زنده ماندن اغلب موهای دختر سفید شد. دختر خیلی شکسته شده بود. خدا داند که دختر چگونه و به چه هدفی برای ماندن در این زندگی نکبت بار تلاش میکرد. پسر هم خیلی بی رمق شده بود. با وجود اینکه سنی نداشتند . ولی از دورن داغون شده بودند.

در یکی از شبهایی که مخصوصا پسر دیر به خانه آمد. دختر با آن صدای گرفته خودش به پسر گفت میشه بیای چند لحظه روبروم بشینی . باهات کار دارم. پسر بعد از خوردن غذا و بی توجهانه به خواب رفت. صبح قبل از رفتن سر کار دختر را بیدار کرد. و در حالی که در کنارش بود و به افق نگاه میکرد. و حرفهایی که همراه با اشک شدید بود گوش میداد. دختر گفت: من تا یاد اون روزامون تو کافه میوفتم. میبینم نه تو دیگه اونی و نه من اونم که اونجا بودیم. جفتمون خیلی تغییر کرده ایم. فقط یه عشق کوچیک بینمون مارو تا این همه سال پیش هم نگه داشت. ولی من احساس میکنم. چند ماهی است که دیگر همان هم وجود ندارد.
دختر گفت من میدانم تو با این وضعیتیت میتوانستی من را رها کنی. و گزینه ی سالم و خیلی بهتر از من را پیدا کنی. ولی به عشقمان پایدار بودی. حال که احساس میکنم این عشق به پایان خودش رسیده. سعی کنیم به زندگی خودمون هم پایان بدیم و خودکشی کنیم .پسر نگاه معنا داری کرد.ولی …

.

از اون روز سالهاست که میگذزد.تنها چیز ِ زندگیشان شده بود تکرا تکرار تکرار … هنوز پسر قصه ی ما خسته و بی عشق بود. یک عشق کهنه و خشکیده . دختر در اثر عاملی که معلوم نشد. و به احتمال زیاد کوهولت سن. به استفبال مرگ رفت. پسر هم با وجود مشکلات فراوانی که بر سر کارش پیش آمده بود. سکته کرد. و بعد از چند ماهی بر خاظره شدت بیماریش سلامی سرد به مرگ داد.

.

نتیجه اخلاقی 1: پیش بینی ِ خیلی از وقایع  نه تنها سخت است بلکه غیر ممکن است. شاید سرانجامش خوب شد. و شاید هم بد. و شاید هم خیلی خوب و شاید هم خیلی بد. یک سری المانهایی شهودی وجود دارند.برای تعیین میزان . اما الزاما اثبات کننده خوبی یا بدی در پایان و حالت پیشبینی وار را ندارند. پس بهترین راه قدم گذاشتن در راه هست. و با امید و اعتماد به نفس. امید امری بسیار مهمی در زندگانی انسان است.

نتیجه اخلاقی 2 (خیلی مهم و حیاتی) : عشق , امید زاست. امید به زندگی. هدف دهنده. و انسان بی عشق همچون مرده ای متجرک.

3 comments نوامبر 17, 2008

بیکاری که کار نداشت …

صبح زودی به ناگاه و طبق عادت معهود برای خریدن لقمه ای نان به بیرون رفت . اوضاع مالیش بد جوری لکاته شده بود. آرام و سر به زیر انداخته با دمپایی که بر پا داشت وارد خیابان شد. صبح زود بود و خیابانها خلوت. اتوبوس مقصد را دید و دستی تکان داد اما برای رسیدن به مبدا خط میبایست کمی سریع میدوید. دوید و رسید. شوفر اتوبوس دستش را به بهانه ی گرفتن بلیط دراز کرد. اما با پیچاندن شوفر به انتهای قسمت مردانه رفت و ایستاد. آن روز هوا بارانی بود و سرد. بخار ناشی از تنفس مسافران در اتوبوس به فضای درونی اتوبوس حالت نوستالژیکی داده بود. به ایستگاه مقصد رسید. به نحوی بلیط دادن را دور زد. وقتی پیاده شد با اینکه صبح زود بود. ولی راهی برای خرید غذا نبود. از طرفی جسما و از طرف دیگر فکرا در حال ازار بود.

در راه برگشت به خانه بود که کیف پولی توجهش را جلب کرد. در ان کیف چیزی نبود. تله بود. به قصد و به عمد شکارچیان صبح زود قصد دستگیری دزد پارک را داشتند. به زور میخواستند ببرندش. و رفت. توی شکارسرا علت را جویا شدند. چیزی نمیگفت و فقط به بخت خودش فکر میکرد. با بیان وضعیت و حالات موجود به بیرون راه یافته شد. قدم زنان مسافر خسته ای را دید که در حال لرز به خود میپیچید. با هم به سمت خانه روانه شدند. اما حال چی باید میکرد. چی باید میگفت. شاید مُسکن پیدا میشد برای امروز و فردایشان. ولی برای فرداهایشان چه . به سرعت سراغ آخرین برگ برنده اش که دوستی از دوران دبیرستانش بود رفت. مقداری پول قرض کرد. حال دگر ساعت نزدیک ظهر شده بود. با مسافر و خودش به خانه رفتند. از مسافر به گرمی پذیرایی کردند. و عصر به قصد سفر راهی شد و رفت.

شده بود بیکاری که کار نداشت. کار میخواست. کار . سرانجام در اثر سکته نیمی ار بدنش لمس شد. توانایی کار کردن ازش گرفته شده بود. صاحب خانه مجبور به اخراج موجر خود شد. حال با اسباب اساسیه ای ناچیز کجا جای خوابیدن .کجا جای آرامش. هر روز فقط برای خوردن و تامین شریک زندگیش اسبابی را به قیمت مفت میفروخت. دیری نپایید که تقاضا از عرضه پیشی گرفت. قیمت نقت پایین آمد و ریال ارزشش کم شد و  نرخ دلار فزونی یافت. رکود اقتصادی امد. بازار کساد شد. و نزدیک به قحطی رخ داد.

راه دیگری برای نفس کشیدن نداشت. روزی رسید که ازش میترسید. کارتون خوابی گزینه آخر بود. بدون هیچ اسبابی و با بدنی که نیمش لمس شده و وضعیت خطرناکی داشت ادامه زندگی را به بن بست رسانده بود.

شریک زندگیش , مونس و همدمش تو تنهایی و سختیا رفت و شوهر کرد.  تا مدتی کارتون خوابی را به سختی ادامه داد. و روزی از همین روزهای سرد زمستانی به آغوش مرگ سلامی سرد داد.

.

پی نوشت : سعی کردم موضوع مهم اجتماعی را در قالب یک سبک خاص بیان کنم. به منظور بهتر خواندن میبایست بعد از رسیدن به ” . ” مکث کنیم. چون فاصله ی زمانی رویدادها در ضمن رعایت پیوستگی , طولانی هستند.

مشترک فید وبلاگ شوید

5 comments نوامبر 1, 2008

پشیمانی

پیشگفتار : شخصی ازم خواست که این متن را تو وبلاگم بگذارم . طبق درخواست نویسنده اسمشان را نمیگذاریم. بنابراین من فقط این مطلب را تو این پست قرار دادم…

.

بهش خوب نگاه کن… نگاه کن … نه نشد ! … درست نگاه کن.

اصلا درک میکنی ؟ میفهمیشون ؟ تاحالا یه لخظه جای یکی از اونها بودی ؟ … نه ! … به خدا نبودی .

چرا این همه بدی میکنی ! فک میکنی با بدی و بد بودن میشه به قله خوشبختی برسی ؟ یه کمی رحم کن. محبت و انصاف و آدمیت را رعایت کن. آخه چرا به همه بد میکنی ؟. تو دل نداری. تو توی دلت سنگه. خیلی کثیفی واقعا…

.

اینها حرفایی بود که چند سال پیش بهم زده بود. حالا که دارم فکرش را میکنم میبینم حق با اون بود. با خودم میگفتم اون اگر واعظ صرف بود. ولی حرفهای با تاملی میزد. ولی من گوش نکردم هیچوقت.حتی بهشون فکر هم نکردم

وقتی رو پا بودم خیلی مردم را مسخره میکردم. با خشونت با زیر دستیام برخورد میکردم. به مردم تهمت های ناروا میزدم. نزول خوری میکردم. زنانی را به علت فقر مادی به تن فروشی وا میداشتم . به دوستام که واسم میمردن خیانت میکردم. بهشون نارو میزدم. چه پاپوشهایی که باسشون درست نکردم. چه دستهای بی گناهی را که آلوده نکردم و…
بسه دیگه … بسه دیگه … بسه دیگه .

اینقدر این افکار تو روز از روبروم رد میشند که هر روز به حالت دیوانه واری از خودم متنفر میشم. نه دیگه دوستی داشتم که در این وضعیت اسف بار به دیدارم بیاد. و نه دیگه بادیگاردی که پول بهش بدم و نه چیز دیگه. زندگیم شده بود تیره و تار. پر از کینه از خودم. اصلا دوست نداشتم دیگه حتی زمین منا رو خودش تحمل کنه. رو اون ویلچر لعنتی حتی تکون هم نمیتونستم بخورم. فقط به دیوار روبرویم زل زده بودم و منتظر سکته ی بعدی بودم. که راحت بشم از این همه کثیفی خودم . از این همه بغضی که تو گلوم بود و داشت از تو نابودم میکرد.

خدا هم حتی راه جبرانی برام نگذاشت. حالا هر روز فقط به این دیوار زل میزنم و منتظر مرگم هستم.

.

پی نوشت : این داستان ماجرایی است که شاید ما بتونیم ازش درس بگیریم. زندگی واقعا ارزش زندگی ندارد. مگر همراه با انسانیت و شخصیت و کمک به هم نوع باشه.

مشترک فید وبلاگ شوید

2 comments اکتبر 29, 2008

Previous Posts


مشترک وبلاگ شوید !

http://raoul.lalande.free.fr/innocence/images/RSS.png

آمار

دیدگاه‌های تازه

sarirclick در سایتهای مطرح دانلود موزیک
ستایش در خصوصی: راهکار های مختلف برای د…
ahora در خصوصی: راهکار های مختلف برای د…
samir در خصوصی: راهکار های مختلف برای د…
محمود در خصوصی: راهکار های مختلف برای د…

برترین مطالب

RSS گودر

پیوندها

آخرین مطالب

بایگانی

آمار سایت متر

برچسب‌ها

Apple Ipod Podcast Revolutionary Road RSS Saw 5 اختتامیه اره 5 المپیک امید اپل ایرونی بلاگفا تصویر جالب خارجی داستان دانلود رسانه دیجیتالی زندگی سایتهای مطرح سرویس عارف عاشق عربی عشق عشق حقیقی عشق خشکیده عشق واقعی فید فیلم محله جدید محله رویایی محله قدیم محو شدن عشق معرفی سایت معما موزیک وبلاگ نویسی وردپرس پادکست پاییز پکن کار کانال ماهواره