Posts Tagged عارف
تاجر و بن بست


عاشقی را دیدند که نالان و سرگشته در بن بستی با خود حرف میزند.
عاشق زیر لب زمزمه ای آهنگین با خود به همراه داشت.
عارفی دست به عصا در همان بن بست نیز بی هدف گذر میکرد.
عارف بیماری ِ شدیدی داشت و به زور می خرامید.
تاجری در همان بن بست, یک آن گذر بین عارف و عاشق را احساس کرد… به خود آمد ولی دیگر نه عارفی بود و نه عاشقی.
1 comment نوامبر 21, 2008
در مکتب عاشقان عشق چیزیست که در عارفان نیست !
عارف عاشقی است که هیچگاه به عشق نمیرسد.
عاشق عارفی است که هیچگاه با امید واهی دنبال عشق نمیرود.
3 comments نوامبر 8, 2008
