رزمایش (سبک » فانتزی نگاری نوین)

اکتبر 26, 2008 at 8:05 ب.ظ. 6 دیدگاه

چنان زدم تو پوزش که تک تک نایژکهای موجود تو گلوش همچون کسی که آفت دهانش در اثر حمله ی اسکانزانسانیا ترکیده باشد به بیرون از دهنش پاشیده شد. شانس آوردم که جاخالی دادم اگه نه با خین یکی شده بودم. بار دیگر چو آهوی وحشی که در اثر رام نشدن به صحرا گریخته و همچون درنده تیزپا دنبال صغیرترناش میدود به دنبال من دوید. خین از دهانش به راه بود و با تقهای متوالی به من قصد نابودی من را داشت. بعد از چند ساعتی که من همچون ببر ترسیده از آهوی تیزپا به قصد رهایی مثل خود سگ فرار میکردم خسته شدم. پشت سرم را نیگاه کردم. ای داد ! اصلا انگار سالهاست اون گوشه خوابیده. لاشه اش را که با خین و توف و زهر مار یکی شده بود را خواستم ببرم و در سرای کازناستکی ها بستری کنم. گویا مشکلات عروقیش بعد جور ریشه در امورات یروقیش ایجاد کرده.

بعد از چند مدتی که گذشت. من با کناینینایکای خودم به بیشه رفته بودیم. و در آرامش همچون سلولزی که روزی دو بار بهش آب میرسه و به میزان لازم زیر نور آفتابه را سپری میکردیم.
که روزی شنیدم اون برگشته . شایعه بود انگاری یا واقعیت !

شایعات مثل مار زخم خورده و گردن جدا شده ی بدن انسان و بوقلمون تیر تو سر خورده و دم مارمولک همین حالا کنده شده   به سرعت این ور و انور پخش میشدند. باورتان نمیشود اگر بگم گرگ از این سرعت پخش پیش ازرائیل شکایت کرده بود.سالها بود در اون بیشه راسویی پیدا نمیشد که  اینگونه از محیط خس و خیز اطرافش همچون موشی که خانه اش را از باران ساخته ترس داشته باشد.
کم و کم همه این عوامل منجر به ترس نداشته ما از ماورا ی بیشه ای شد …

اون روز هلناک رسید. تموم دوستام جمع شدند تا مبارزه من و اون را ببینند. حتی کناینینایکایم هم اومده بود.

گود تو بیشه معروفترین جا برای زدن به چاک هم دیگه بود. ولی هیچ وقت جای مبارزه نبود. من و اون موجود کثیف اومدیم تو گود…

شروع مبارزه به دستور ریئس گود که به تازگی منصوب شده بود آغاز شد… یا یه یو … شروع

همچون تیزپر حایق و گردباد حقایق دقایق چنان کوبید به سمت چپم که از شدت این ذربه صدایی مهیب در گود باعث افراشتن گیاهی که همچنین در بستر خوابگاهی زمستونیشون بودند   شد.
لمس شده بود. سمت چپ را میگم ! گویا کسی منتظر پیروزی من نبود. من با ترفندی که از خود کثافتش یاد گرفته بودم به هوا جستم و چنان کتملکتله ای زدم به دیدار مقدس نیابت دو دیده کثیفش که تمامی حاضران به حایقان تبدیل شدند.
سرد بود و آلوده. سمت چپ را میگم ! دوباره پاشد اومد طرفم و یک حرکتی دشوار که از خودم یاد گرفته بود را بر رویم اجرا کرد. چنان قلتشمه ای رفت تو جنابت ندامت دو پینه ی بسته ی من که سرد و آلوده و خینی شد. سمت چپ را میگم !
بار دیگر خین من جاری شد. گود به صورت دهشتناکی خینی شده بود. گود شده بود خین. همچون مردابی که در مرز خشک شدن است ولی کمی آب دارد به همراه انبوهی زیاد لجن که راه رفتن درش را سخت میکرد شده بود. کش کشان در اون لجن زار سرخ که جای آب چند اهمی خین درش یافت میشد شده بود.

صدای تَرَک برداشته ی من نمود گفتارهای کفتار گونه ی کناینینایکایم را بیش از حتی اسب پیر حاذق مشعود و مذکوم میساخت.
این دفعه تصمیم بر آن داشتم. تا با یاری جستن از متصدی گود یه استراحتی کرده باشم. موش بیشه گود پایینی به دنبالم آمد و قدرتی که تازه از پدرجدش به ارث برده بود پروازکنان من را از دریای خون به بیرون از گود یاری رساند. دمش گرم !
کناینینایکایم را دیدم. تا دیدمش یه نایژک ریزش بر اثر خلوت اختلالتیش (نام یک بیماری مشکوک در بیشه) به بیرون جست. با یاران همدل گپ و گویی زدیم و د برو که بریم برای پیروزی . اسب پیر هم دواترکورهایی برایم تجویز نشاند.

دوباره رفتم تو گود …

سه دور پیاپی و سریع که خود اسب پیر هم مانده بود که چه جور این میسر است زدم. تازه اگر چپم خوب بود بیشتر هم میرفتم. حاضرم شرط ببندم ! خلاصه به التسای متسلی مسلسل سه دور سمسوری وار دور گود زدم. اما اون کثیف ملعون سکوت را مسکوتانه به دیار سمت راستم استثمار نشاند. این دفعه فقط اون نایژک ریز کناینینایکایم بود که من را از اون حالت نجات داد. و گویا اون بیماری مشکوک دیروز شده بود دوای سمت راست امروز.

طاقتم داشت به سقفش نزدیک میشد که اسب پیر داد زد و گفت دواترکورها یادت نره. یادتون باشه بعد از رزمایش بگم که این چی هست . نه ! عملی نبود. دوباره با ضربه ی معروف کتملمتله به دریای خون مستغرق در گود افتادم. این بار چاره ای نبود واقعا…

اون کثافت قوی تر از من بود. و من را شکست داد. اره باید قبول میکردم که مرگم نزدیک شده… اه نه .. نه .. نه من قبول نمیکنم شقاوت متشوقم باعث این اشتقاق تشوقی فکری شده باشه. من به راهم ادامه میدم . کم ! نه ! کم نمیارم من. د برو بریم

با سلاوت نفس و با رذات پست و کتانت رکد شتابان همچون ببری که به دنبال پاره کردن گلوی آهوی تیزپا بود شتافتم. چنان پرسرعت رفتم که گفته شده  اسب پیر برای مدتی به یاد جوانیاش افتاده . اونم کی ؟ اسب پیر ! اسب پیر و جوانی . چونان ضربه ای به نهایت غایت سلاوت پیشه ان کثیف وارد کردم که اگر این ذربه بر درخت نارگیل وارد میشد مسلما تمام میونهای بیشه حاضر بودند بیاند و برام تو گود حتی ! سوت بلبلی بلند بزنند. تمامی نایژکهاش و بدون استثنا از درون حلقومش به روی گود پشونده شد. به طوری که اگر به صورت افقی و در راستای جریان باد شمالی مرکز بیشه درست به گود بنگریم شاهد بالا و پایین شدن نایژکهای ریز و درشت ان کثیف میشیم. ازرائیل که نه ! ولی یکی مثل اون داشت لاشه اش را به دیار کاشفین محترکین هدایت البین میکرد.

منم جونی در بدن نداشتم . و موفقیتم را مدیون کناینینایکایم و همچنین اسب پیر میدونستم.

قصه ما به سر رسید…

.

پی نوشت » سبکی که در این نوشته شما ملاحظه به نظر فانتزی میاد. ولی نه اون فانتزی که همه ی ما باهاش آشنایی داریم. یه جور فانتزی نگاری نوین هست. محتویات و مشخصه های سبک مثل فانتزیهای کمدی گونه هستند. که به شکل نوینی با استفاده از لغات خاص به سبک امروزی تبدیل شده.
امیدوارم که از این نوشته (قصه) خوشتون اومده باشه.
اگر هم وقت کردید و دوست داشتید نظری درمورد سبک نگارشی و خود داستان و … لطف کنید.

.

مشترک فید وبلاگ شوید

Advertisements

Entry filed under: دست نوشته. Tags: , , , , , .

نرو ! پشیمانی

6 دیدگاه Add your own

  • 1. Aamir  |  اکتبر 26, 2008 در 8:12 ب.ظ.

    عجب نوشته ی عجیبی بود! مث اینکه داری یه دست‎نوشته ی دوران بیهقی رو میخونی منتها بیهقی‌ش خارجیه! میدونی که اونا خیلی ذوق بیشتری تو نوشتن دارن و تخیل خیلی قویتر.
    وای خوب خداییش خیلی خشن بود!

    پاسخ : آمیر جان مرسی از نظرت. خشن بودنش مال رزمایشه خفنشه …

    پاسخ
  • 2. ali  |  اکتبر 26, 2008 در 11:36 ب.ظ.

    مالساب.ردقنوا شكبس ديدج دوب هك دما هنوديمن يچ دياب هگب يلو هب ره لاح قفوم يشاب

    پاسخ
  • 3. سارا  |  اکتبر 30, 2008 در 12:07 ق.ظ.

    خوب یه مدلی بود ولی خواندنی.

    پاسخ
  • 4. A.J.  |  اکتبر 31, 2008 در 12:58 ق.ظ.

    جالب بود… تا حالا مطلبی از این سبک نخونده بودم 🙂

    پاسخ
  • 5. حدیث  |  نوامبر 5, 2008 در 1:32 ق.ظ.

    سلام …
    از اون سبک هایی بود که قصه از یک جای نامعلوم شروع و به یک پایان تلخ یا شیرین ختم می شود .
    اصطلاحات ِ به کار رفته در این نوشته خشن بودند که البته به نوشته جان ِ بشتری می داد . ولی در کل این سبک نوشتن ها باید با طول ِ بیشتری ادامه پیدا کندد . مثلا داستانی بلندتر شوند .
    دست به قلمت خوبه. میتونی از اون در نوشته هایی داستانی و تخیلی استفاده کنی .
    برات آرزوی موفقیت دارم
    قربانت

    پاسح :

    بله. حرفتان کاملن درست. است . همین متن کوتاه هم خیلیها نمیخوانند. یعنی وبلاگ ظرفیتش محدوده. ولی در کل(نه فقط در وبلاگ) حتما حق با شماست. مرسی از نظرت. مرسی

    پاسخ
  • 6. teng  |  نوامبر 5, 2008 در 6:03 ب.ظ.

    جالب بود!

    شاید از مطالب این وبلاگ خوشتان بیاید:
    http://analiakbari.blogfa.com/

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


مشترک وبلاگ شوید !

https://i2.wp.com/raoul.lalande.free.fr/innocence/images/RSS.png

آمار

  • 45,981 hits

RSS گودر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

بایگانی

آمار سایت متر


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: