پشیمانی

اکتبر 29, 2008 at 8:35 ب.ظ. 2 دیدگاه

پیشگفتار : شخصی ازم خواست که این متن را تو وبلاگم بگذارم . طبق درخواست نویسنده اسمشان را نمیگذاریم. بنابراین من فقط این مطلب را تو این پست قرار دادم…

.

بهش خوب نگاه کن… نگاه کن … نه نشد ! … درست نگاه کن.

اصلا درک میکنی ؟ میفهمیشون ؟ تاحالا یه لخظه جای یکی از اونها بودی ؟ … نه ! … به خدا نبودی .

چرا این همه بدی میکنی ! فک میکنی با بدی و بد بودن میشه به قله خوشبختی برسی ؟ یه کمی رحم کن. محبت و انصاف و آدمیت را رعایت کن. آخه چرا به همه بد میکنی ؟. تو دل نداری. تو توی دلت سنگه. خیلی کثیفی واقعا…

.

اینها حرفایی بود که چند سال پیش بهم زده بود. حالا که دارم فکرش را میکنم میبینم حق با اون بود. با خودم میگفتم اون اگر واعظ صرف بود. ولی حرفهای با تاملی میزد. ولی من گوش نکردم هیچوقت.حتی بهشون فکر هم نکردم

وقتی رو پا بودم خیلی مردم را مسخره میکردم. با خشونت با زیر دستیام برخورد میکردم. به مردم تهمت های ناروا میزدم. نزول خوری میکردم. زنانی را به علت فقر مادی به تن فروشی وا میداشتم . به دوستام که واسم میمردن خیانت میکردم. بهشون نارو میزدم. چه پاپوشهایی که باسشون درست نکردم. چه دستهای بی گناهی را که آلوده نکردم و…
بسه دیگه … بسه دیگه … بسه دیگه .

اینقدر این افکار تو روز از روبروم رد میشند که هر روز به حالت دیوانه واری از خودم متنفر میشم. نه دیگه دوستی داشتم که در این وضعیت اسف بار به دیدارم بیاد. و نه دیگه بادیگاردی که پول بهش بدم و نه چیز دیگه. زندگیم شده بود تیره و تار. پر از کینه از خودم. اصلا دوست نداشتم دیگه حتی زمین منا رو خودش تحمل کنه. رو اون ویلچر لعنتی حتی تکون هم نمیتونستم بخورم. فقط به دیوار روبرویم زل زده بودم و منتظر سکته ی بعدی بودم. که راحت بشم از این همه کثیفی خودم . از این همه بغضی که تو گلوم بود و داشت از تو نابودم میکرد.

خدا هم حتی راه جبرانی برام نگذاشت. حالا هر روز فقط به این دیوار زل میزنم و منتظر مرگم هستم.

.

پی نوشت : این داستان ماجرایی است که شاید ما بتونیم ازش درس بگیریم. زندگی واقعا ارزش زندگی ندارد. مگر همراه با انسانیت و شخصیت و کمک به هم نوع باشه.

مشترک فید وبلاگ شوید

Advertisements

Entry filed under: دست نوشته, غیره. Tags: , .

رزمایش (سبک » فانتزی نگاری نوین) بیکاری که کار نداشت …

2 دیدگاه Add your own

  • 1. سارا  |  اکتبر 29, 2008 در 10:03 ب.ظ.

    خوب شاید هم تو و هم اون به این چیزها نیاز داشتید… شاید لازم بوده باشه.

    پاسخ

    : برا من که لازمه.مرسی از ابراز دیدگاهت

    پاسخ
  • 2. masoudccna  |  اکتبر 30, 2008 در 1:53 ق.ظ.

    خوب میدونی این بیشتر برای کسانی صدق می کنه که تو زندگیشون جز فریب
    البته به تظر من آدم نباید کاری بکنه که ممکن باشه بعدش پشیمون بشه

    به هر حال این را بگم که از خودت بنویس حتی اگه در مقابل اصرار کسی قرار گرفتی

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


مشترک وبلاگ شوید !

https://i2.wp.com/raoul.lalande.free.fr/innocence/images/RSS.png

آمار

  • 45,981 hits

RSS گودر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

بایگانی

آمار سایت متر


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: