بیکاری که کار نداشت …

نوامبر 1, 2008 at 4:00 ق.ظ. 5 دیدگاه

صبح زودی به ناگاه و طبق عادت معهود برای خریدن لقمه ای نان به بیرون رفت . اوضاع مالیش بد جوری لکاته شده بود. آرام و سر به زیر انداخته با دمپایی که بر پا داشت وارد خیابان شد. صبح زود بود و خیابانها خلوت. اتوبوس مقصد را دید و دستی تکان داد اما برای رسیدن به مبدا خط میبایست کمی سریع میدوید. دوید و رسید. شوفر اتوبوس دستش را به بهانه ی گرفتن بلیط دراز کرد. اما با پیچاندن شوفر به انتهای قسمت مردانه رفت و ایستاد. آن روز هوا بارانی بود و سرد. بخار ناشی از تنفس مسافران در اتوبوس به فضای درونی اتوبوس حالت نوستالژیکی داده بود. به ایستگاه مقصد رسید. به نحوی بلیط دادن را دور زد. وقتی پیاده شد با اینکه صبح زود بود. ولی راهی برای خرید غذا نبود. از طرفی جسما و از طرف دیگر فکرا در حال ازار بود.

در راه برگشت به خانه بود که کیف پولی توجهش را جلب کرد. در ان کیف چیزی نبود. تله بود. به قصد و به عمد شکارچیان صبح زود قصد دستگیری دزد پارک را داشتند. به زور میخواستند ببرندش. و رفت. توی شکارسرا علت را جویا شدند. چیزی نمیگفت و فقط به بخت خودش فکر میکرد. با بیان وضعیت و حالات موجود به بیرون راه یافته شد. قدم زنان مسافر خسته ای را دید که در حال لرز به خود میپیچید. با هم به سمت خانه روانه شدند. اما حال چی باید میکرد. چی باید میگفت. شاید مُسکن پیدا میشد برای امروز و فردایشان. ولی برای فرداهایشان چه . به سرعت سراغ آخرین برگ برنده اش که دوستی از دوران دبیرستانش بود رفت. مقداری پول قرض کرد. حال دگر ساعت نزدیک ظهر شده بود. با مسافر و خودش به خانه رفتند. از مسافر به گرمی پذیرایی کردند. و عصر به قصد سفر راهی شد و رفت.

شده بود بیکاری که کار نداشت. کار میخواست. کار . سرانجام در اثر سکته نیمی ار بدنش لمس شد. توانایی کار کردن ازش گرفته شده بود. صاحب خانه مجبور به اخراج موجر خود شد. حال با اسباب اساسیه ای ناچیز کجا جای خوابیدن .کجا جای آرامش. هر روز فقط برای خوردن و تامین شریک زندگیش اسبابی را به قیمت مفت میفروخت. دیری نپایید که تقاضا از عرضه پیشی گرفت. قیمت نقت پایین آمد و ریال ارزشش کم شد و  نرخ دلار فزونی یافت. رکود اقتصادی امد. بازار کساد شد. و نزدیک به قحطی رخ داد.

راه دیگری برای نفس کشیدن نداشت. روزی رسید که ازش میترسید. کارتون خوابی گزینه آخر بود. بدون هیچ اسبابی و با بدنی که نیمش لمس شده و وضعیت خطرناکی داشت ادامه زندگی را به بن بست رسانده بود.

شریک زندگیش , مونس و همدمش تو تنهایی و سختیا رفت و شوهر کرد.  تا مدتی کارتون خوابی را به سختی ادامه داد. و روزی از همین روزهای سرد زمستانی به آغوش مرگ سلامی سرد داد.

.

پی نوشت : سعی کردم موضوع مهم اجتماعی را در قالب یک سبک خاص بیان کنم. به منظور بهتر خواندن میبایست بعد از رسیدن به » . » مکث کنیم. چون فاصله ی زمانی رویدادها در ضمن رعایت پیوستگی , طولانی هستند.

مشترک فید وبلاگ شوید

Advertisements

Entry filed under: دست نوشته. Tags: , , , , .

پشیمانی تبادل لینک میکنیم …

5 دیدگاه Add your own

  • 1. masoudccna  |  نوامبر 1, 2008 در 11:45 ق.ظ.

    خیلی قشنگ بود ولی دو تا نکته ریز داشت :
    1.کسی که از روی زمین چیزی را بر می دارد دزد نیست
    2.جالب بود از این لحاظ که مسافر را به خانه می برد ( البته فعل پذیرایی را جمع بستن ) و همراه با خانمش از مسافر پذیرایی می کند .

    پاسخ :

    مرسی از نظر خوبت. در مورد نکته 1 باید بگم که لزوما کسی که از روی زمین چیزی برمیدارد دزد نیست. ولی در اینجا فک کردند دزد بوده. محال نیست. ممکنه اتفاق بیافته خوب.
    در مورد نکته 2 . نکته ایی مهمی را اشاره کردی. چیزی که دوست داشتم خواننده بگیره و بفهمه… .

    پاسخ
  • 2. ایمان  |  نوامبر 1, 2008 در 11:49 ق.ظ.

    آقا ما که با نوشته هات حال میکنیم و این یکی که دیگه حرف نداشت. ادامه بده دوست من…

    پاسخ : ایمان جان مرسی از نظرت. شاید این نوشته به نوعی تحت تاثیر نوشته های شما واقع شده….

    پاسخ
  • 3. سارا  |  نوامبر 1, 2008 در 1:53 ب.ظ.

    من می گم چیزی که شما کیف پول بهش اشاره کردی وقتی جلوی پای کسی می افتد حتما قسمتش بوده، شاید یه نشونه بوده برای اون فرد پس اسم دزدی روش نمیذارم من می گم رحمت… شاید رحمت خدا اینطوری شامل حالش میشده..

    پاسخ : مرسی سارا. بله شاید رحمت بوده. ولی در اینجا تبدیل به یک ازار شده …

    پاسخ
  • 4. Aamir  |  نوامبر 1, 2008 در 11:07 ب.ظ.

    چه خشن…!

    منم با کامنت یک موافقنوشته جالبی بود یهو تغییر جهت داد. غافلگیر شدم.

    پاسخ : مرسی از نظرت آمیر خان. خشن نبود … باید یه خشن بنویسم تا ببینی خشن من کدومه.

    پاسخ
  • 5. شیما  |  نوامبر 14, 2008 در 3:43 ب.ظ.

    چقدر تلخ اما واقعی…

    پاسخ

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

Trackback this post  |  Subscribe to the comments via RSS Feed


مشترک وبلاگ شوید !

https://i2.wp.com/raoul.lalande.free.fr/innocence/images/RSS.png

آمار

  • 45,981 hits

RSS گودر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

بایگانی

آمار سایت متر


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: