Posts tagged ‘امید’

برای رسیدن …

به نظر من عشق واقعی وقتی معلوم میشه . که چهره ی واقعی عاشق و معشوق برا هم معلوم شده باشه… یعنی اینکه به فرض اینکه عاشق فلان نقص بزرگ معشوق را فهمید هیچگاه از ان عشق اولیه اش کم نشه. و کسانی که چنین نیستند متظاهرانی بیش نیستند. افرادی که ساده و بی تفاوت از هر کسی رد میشند و خودشونا عاشق میدونند.
این درست است که انسانها در ظاهر ممکن است خیلی خوب جلوه کنند ولی در بطن و درون واقعیشان چیز دیگری باشد. و کمتر به ظاهر خوب فرد نزدیک باشد. مساله عشق در یک نگاه مساله ایست که از روی ظاهر صورت میگرد. با قرار دادن این دو در کنار هم به تناقضی نسبی میرسیم که جواب سوالمان را بدون اثبات و با آزمون و خطا پاسخ میدهد.

به عنوان مثال, شما فرض کنید که در شرکتی استخدام میشوید. و از فلان کارمند در «نگاه اول» خوشتان میاید. دروغ است اگر بگوییم  به خاطر ظاهر علاقه مند نشدیم. چون شناسه ای واضحتر از ظاهر در ان زمان محدود موجود نبوده. شما شکیبایی میکنید و تحقیقاتی را حول موضع مورد نظر به انجام میرسانید. حال خود را عاشق و معشوق میدانید. و یا بهتره بگم برای پایداری رابطه تون اسمش را میگذارید عاشق و معشوق شدیم. مدت زمانی میگذرد. همدیگر را بهتر میشناسید. آن خود ِ واقعی طرفین کم کم بروز میکند. آن خودی که به اصطلاح معلوم نمیشود مگر با رفتن زیر یک سقف. اشکالات – بدی ها و آفات معشوقه تان برای شما روز به روز شکل جدید و کاملتری میگیرد. به طبع از توده انبوه عشقتون کاسته شده و بدی ها را با زاویه ای دیگر نگاه میکنید. حال مسئله ی آزمون و خطا است که اینجا مطرح میشود. رابطه یک رابطه ایست که فضای عشقی دران جریان دارد. اما کمتر از عشق ِوصال مسلما. و در طول زمان هم کمتر و کمتر خواهد شد … اینجا شدت «عشق واقعی» است که هویدا میشود. تفاوت متظاهران و کاربران کلمه ی عشق و عاشقان واقعی معلوم میشود. چون شما قبل از رابطه از نوع و جنس معشوقه تان اطلاعی نداشتید و نمیتوانستید هم که داشته باشید. یا به بن بست میخورید و مجبور به ترک رابطه میشوید. و یا این عشق , عشق واقعی شما بوده و تا سالیانی دور از کنار هم بودن لذت میبرید.

پی نوشت : چیزی که من در این داستان بالا خواستم بگم. اینه برای رسیدن … باید جرات داشت و قدم در راه گذاشت. حتی با وجود اینی که ندانیم اخرش چی میشه … ولی باید میزانی هم داشته باشیم. یعنی احتمال سنجی در  امور مهم و حیاتیست. (اشاره به نتیجه اخلاقی یک این پست)

Advertisements

نوامبر 22, 2008 at 12:01 ب.ظ. 4 دیدگاه

عشق ِ خشکیده …

خدافظی کردند و هر کدام به سوی خانه اشان رفتند. پسر قول داد که عصر برای قرار فردا شب تو کافه ادومید (به مدیریت سارا.ج) به دختر زنگ بزند. نزدیکهای غروب بود. لحظه ای  که هرعاشقی با دیدنش مست میشود. پسر خیلی رمانیک وار با دختر صحبت میکرد. خیلی آروم  شمرده و با احساس. قرارشان را تنظیم کردند بر کافه…

دختر زودتر اومده بود. و به خاطر هوای سرد منتظر روی صندلی داخل نزدیک به درب ورودی نشسته بود. کافه ی سرد و تاریکی بود. فضای گرد و خاک گرفته اش بروز حس نوستاژیایی را کاملا نمود میداد. پسر روبروی دختر نشست. پسر آرام دست دختر را در دستانش گرفت و در همون فضایی که هر حس مرده ای را زنده میکرد توی چشمان آهو گون ِ دختر زل زده بود. دختر چشمانش مانند نرگس بیماری شده بود که محو در صحبتهای پسر شده بودند. معلوم نبود دختر به چی داره فک میکنه. پسر غذای محبوبشان را به گارسون سفارش داد. گارسون زن چاق مهربونی بود که یه چشمک ِ با مفهومی هم به پسر زد.دستان دختر در دستان گرم پسر در حال نوازش بودند.خیلی آرام و رمانتیک. ….

.

یکی از روزهای ماه عسلشان بود که با تصادف کردن ماشین  موجب شده بود. تا دختر برای همیشه زمین گیر شود. پسر هر روز صبوری میکرد. و دختر هر روز دعا. که اون روز نیاد.

پسر با یاد عشقی که منجر به ازدواج شد  روزها را به شب میرساند. نه پسر و نه دختر وجود عشق را احساس نمیکردند. فضا فضای تحمل بود. از طرفین. شرایط طوری شده بود که دختر هیچ دوستی نداشت. روزها فقط روی صندلی چرخ دارش نشسته بود. و شاید فقط پزشک معالجش بود که هر چند ماه یه بار به دیدنش میومد.دختر چه فکرهایی که نمیکرد. مدام به در چشم میدوخت تا صدای در بیاید و سلامی از او پشنود و سپس به رخت خواب بروند و بخوابند. هر روز ِ دختر شده بود همین. تکرار تکرار تکرار. شرایط بحرانی و حادی برای دختر ایجاد شده بود. نه راه درمونی بود و نه توجه ویژه ای. فشار و التهاب روز به روز غیر قابل تحمل تر میشد. از سوی دیگر پسر در شرایط سختی قرار داشت. روزهای سرد و بی انتها. مثل بن بست. کوچیک و بی هدف. روزش از صبح شروع میشد. صبح زود خودش بیدار میشد. و به سر کار میرفت. کاری که هر لحظه اش خطر بود. شب هم به خونه میرفت و خسته سلامی میکرد.تا به رخت خواب بروند و بخوابند.

شدت و تاثیر عشق نخستین روز به روز خروار خروار ار ارزشش کاسته میشد. تا جایی که بعد از چند سالی که در اثر ممارست برای زنده ماندن اغلب موهای دختر سفید شد. دختر خیلی شکسته شده بود. خدا داند که دختر چگونه و به چه هدفی برای ماندن در این زندگی نکبت بار تلاش میکرد. پسر هم خیلی بی رمق شده بود. با وجود اینکه سنی نداشتند . ولی از دورن داغون شده بودند.

در یکی از شبهایی که مخصوصا پسر دیر به خانه آمد. دختر با آن صدای گرفته خودش به پسر گفت میشه بیای چند لحظه روبروم بشینی . باهات کار دارم. پسر بعد از خوردن غذا و بی توجهانه به خواب رفت. صبح قبل از رفتن سر کار دختر را بیدار کرد. و در حالی که در کنارش بود و به افق نگاه میکرد. و حرفهایی که همراه با اشک شدید بود گوش میداد. دختر گفت: من تا یاد اون روزامون تو کافه میوفتم. میبینم نه تو دیگه اونی و نه من اونم که اونجا بودیم. جفتمون خیلی تغییر کرده ایم. فقط یه عشق کوچیک بینمون مارو تا این همه سال پیش هم نگه داشت. ولی من احساس میکنم. چند ماهی است که دیگر همان هم وجود ندارد.
دختر گفت من میدانم تو با این وضعیتیت میتوانستی من را رها کنی. و گزینه ی سالم و خیلی بهتر از من را پیدا کنی. ولی به عشقمان پایدار بودی. حال که احساس میکنم این عشق به پایان خودش رسیده. سعی کنیم به زندگی خودمون هم پایان بدیم و خودکشی کنیم .پسر نگاه معنا داری کرد.ولی …

.

از اون روز سالهاست که میگذزد.تنها چیز ِ زندگیشان شده بود تکرا تکرار تکرار … هنوز پسر قصه ی ما خسته و بی عشق بود. یک عشق کهنه و خشکیده . دختر در اثر عاملی که معلوم نشد. و به احتمال زیاد کوهولت سن. به استفبال مرگ رفت. پسر هم با وجود مشکلات فراوانی که بر سر کارش پیش آمده بود. سکته کرد. و بعد از چند ماهی بر خاظره شدت بیماریش سلامی سرد به مرگ داد.

.

نتیجه اخلاقی 1: پیش بینی ِ خیلی از وقایع  نه تنها سخت است بلکه غیر ممکن است. شاید سرانجامش خوب شد. و شاید هم بد. و شاید هم خیلی خوب و شاید هم خیلی بد. یک سری المانهایی شهودی وجود دارند.برای تعیین میزان . اما الزاما اثبات کننده خوبی یا بدی در پایان و حالت پیشبینی وار را ندارند. پس بهترین راه قدم گذاشتن در راه هست. و با امید و اعتماد به نفس. امید امری بسیار مهمی در زندگانی انسان است.

نتیجه اخلاقی 2 (خیلی مهم و حیاتی) : عشق , امید زاست. امید به زندگی. هدف دهنده. و انسان بی عشق همچون مرده ای متجرک.

نوامبر 17, 2008 at 2:03 ق.ظ. 3 دیدگاه

در مکتب عاشقان عشق چیزیست که در عارفان نیست !

عارف عاشقی است که هیچگاه به عشق نمیرسد.

عاشق عارفی است که  هیچگاه با امید واهی دنبال عشق نمیرود.

نوامبر 8, 2008 at 10:57 ب.ظ. 3 دیدگاه


مشترک وبلاگ شوید !

https://i2.wp.com/raoul.lalande.free.fr/innocence/images/RSS.png

آمار

  • 46,121 hits

RSS گودر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

بایگانی

آمار سایت متر