Posts tagged ‘داستان’

محله رویایی من -3

توجه : این داستان ادامه قسمت دوم میباشد. برای مشاهده اینجا را نگاه کنید.

.

من و ندا تصمصم گرفته بودیم که با هم ازدواج کنیم. و چنین شد که اول به شهر آرزوهای خودم یعنی سانتاروزا بریم. و اونجا با هم ازدواج کنیم.

بعد از چند ماه …

ندا سر کار میرفت و تو شرکت سیستامیکو یکی از معاونان ارشد بخش بازرگانی شده بود. و من هم مشغول شغلی که در ایران داشتم شدم. و روزانه ده ها خانم و آقا زیر دست من موهاشون را درست میکردن(با آخرین متد آرایشگری). و روزگار خیلی خوبی هم بود.
من و ندا یک زن و شوهر موفق بودیم و به عنوان ایرونی موفق هم تو شهر شناس شده بودیم. با اینکه خیلی روزگار به کاممان بود. ولی واقعا هیچ جا ایران نمیشد. یاد مطلب یکی از دوستام که تو گروه بود و این چنین نوشته بود افتادم :
«اینجا خودش یه پای جهنمه . من دلم میخواد برگردم . ولی دیگه نه اونجا صفایی داشت . و نه مث اونوقت میشد !. اینحا هم که یه مشت کارهای تکرای همیشگی . اخه چه فایده ای.؟«

تصمیممان آن بود که دیگر به ایران برنگردیم. اما مگه میشد واقعا! اون محله رویایی من را بهش برنگردیم. مگه میشه اون بچه های باصفا را دوباره ندید. مگه میشه… !! دیگه طاقت جفتمون به سر آومده بود. بالاجبار کارمون را ول کردیم و گفتیم میریم ایران و دوباره میایم. اما رفتیم و دیگه هم بر نگشتیم….

ایام بکام.

.

برای دنبال کردن مطالب وبلاگ, مشترک فید شوید.

Advertisements

ژانویه 10, 2009 at 10:50 ق.ظ. بیان دیدگاه

محله ی رویایی من -2

توجه : این داستان ادامه قسمت اول میباشد. برای مشاهده اینجا را نگاه کنید.

.

من سعی میکردم هر روز خودما به گروه نزدیک تر کنم. چند روزی گذشت … و کم کم در جمعشون تو سالن اتفاق جمیع شرکت میکردم. هر کودوم از این افراد گروه برا خودشون یلی بودند. ولی من اصلا توانایی نداشتم. اونا جمع میشدند دوره هم به قول خودشون برا شیر کردن اطلاعاتشون و لپ تاپاشونم که همیشه دنبالشون بود و با وای مکسی که تو محل بود به اینترنت وصل بودند. چون اصلا من در زمینه فناوری اطلاعات سر و سری نداشتم واقعا نمیفهمیدم که اونا دارند چی کار میکنند. ولی هر چی بود من مشتاق شدم برا حضور تو اون جمع و این که حرفاشونم بفهمم برم خودما تقویت کنم.
اولین چیزی که برام مهم بود . این بود که برم از لحاظ زبان انگلیسی خودما قوی کنم. در یک دوره چهار ماهه فشرده زبانم را در حد و اندازه ی کتابهای انتشارات مایکروسافت پرس تقویت کردم. خوب ! حداقل حرفای اون جمع که توش هم به زبون فرنگی حرف میزدند برام کمی راحت شد.
اونا سرعت رشد خیلی بالایی داشتند. مث این بود که ماشینی که تو سرازیری است را بخواهیم هل بدیم! حالا فرض کن خود ماشین بر اثر شیب زیاد و هم استارت اولیه ی در حال حرکت باشه. فقط کافیه که یه انگشت بهش بزنی! ببین چه قدر سریعتر میشه….
خلاصه ….

من باز هم از لحاظ ادراک در گروه اینقدر ضعیف بودم که دیگه نا امید شدم. چون خیلی خلاصه(کوتاه) حرف میزدند. مثلا اگر میخواستن یه جمله بگن با دو حرف مخفف به هم میگفتند. و به طور وحشتناکی برا من غیر قابل فهم شده بودند. من به دلیل اینکه عاشق ندا شده بودم تو گروه حضور پیدا میکردم. به تدریچ با شروع شدن روابطمان از گروه فاصله گرفتیم. اعضای گروه طبق قوانینی که داشتند مارو به علت نامعلومی از گروه برا همیشه اخراج کردند. ندا واقعا ناراحت بود. اما من و ندا واقعا هم را دوست داشتیم. و روابط گرمون هر روز بیشتر بیشتر میشد. چون زمینه مهاجرت در من زیاد بود. و ندا هم بدش نمیآمد به سیستامیکو برود. بنابراین تصمیم گرفتیم پرونده های ناتموم را تو ایران ببندیم و بریم برا همیشه به فرنگستان.
ندا مجبور شد که سایتشا تعطیل کنه. سایتی با این همه هیت و این همه در اومد … به علت اعتبار بالایی که داشت با همه دم و دستگاه سایتشا به دوازده فنقور (فنقور : واحد پولی) فروخت. من هم لپ تاپم را فروختم و آس و پاس راهی فرنگستون شدیم….

.

برای دنبال کردن مطالب وبلاگ, مشترک فید شوید.

ژانویه 7, 2009 at 10:36 ق.ظ. ۱ دیدگاه

محله ی رویایی من -1

پیش نوشت : چندین ماه قبل من یه داستان سه قسمتی کوتاه نوشتم که دیدم بد نیست در اینجا هم بگذارم… سعی میکنم در سه پست پیاپی بگذارم.

.

از زمانی که به محله ی جدیدمون رفتیم با آدمهای زیادی آشنا شدم. من در اون زمان یک لپ تاپ چند صد هزار تومنی داشتم. رفت اومدهای بچه محلها خیلی برام عجیب بود. چندتایی از بچه ها بودند که عصرها – طرفای ۵ – دوره هم جمع میشدند (جایی به نام سالن اتفاق جمیع) و بجای اینکه مثلا ورزشی یا هر کاری مرتبط با تفریح بدنی کنند میامدند و دوره هم میشستند و حرف میزدند. شاید یک ساعت . یک ساعت و نیم. سراشون تو کله هم بود و پج پج میکرند. من چون یه کم کنجکاوم دوست داشتم بدونم چرا شش هفتا پسر با یک دختر میشینند یک ساعت با هم پچ پچ میکنند.

هر روز که میگدشت از تک تک بچه های اونجا چیزهای جالبی میدیدم . فردی بود به نام «رضا» یک فرد پر ادعا ولی سرتق. چون اولین بار اون منا دیده بود تو محل . منم باش سلاملیک پیدا کرده بودم. بعد از اینکه فهمیده بودم رضا تو اون گروه چند نفره است. بهترین فرصت دیدم که حس فوران شده کنجکاوی خودما ارضا کنم. ازش سوالاتی در حد مرز خودم را پرسیدم . و اونم سر بسته یه چیزهایی میگفت بهم. مهمترین چیزی که فهمیدم اونا آدمای سالمی هستند و همشون به یه نوعی دمشون را با آی تی به هم دوختند. کم کم با بقیه اون چند نفر آشنا شدم. شخصی بود به نام «نادر» . بچه ای توپر و توانا. مثلا به سه زبان مسلط بود – غیر از زبون خودش – و در سن کمی که اون داشت برام یه کم تعجب انگیز شده بود. شخص دیگری بود به نام «کیهان» این هم خیلی بارش بود. میخواست بره سیستامیکو و عشق فرنگ بود. شحص دیگه ای بود به نام «علی» پسر قد بلند و لاغر و سیگاری. معمولا پای ثابت نبودن تو جمع بود. پشت سرش خیلی حرف میزدند. میگفتند با دوست دخترش مرتب دعوا میکنه و روزی پنج شش تا پاکت سیگار میکشید و … . ولی الکی تو جمع نبود. به گفته همونایی که براش حرف در میاورند روزی بیش از چند صد هزار تومن درآمد خالص داشت. یک دیباگر حرفه ای شبکه بود. شخصیت فوق العاده جالب دیگری به نام «ندا» بود. که من اصلا باورم نمشد که این بشر یه زنه. اصلا رفتارش مث یه زن نبود. بسیار منسجم و هوشمندانه حرف میزد. یک فرد کاملا خلاق و وب مستر یکی از بزرگترین سایتها بود.
خلاصه ما با این گروه بیشتر آشنا شدیم.

.

برای دنبال کردن مطالب وبلاگ, مشترک فید شوید.

ژانویه 4, 2009 at 2:40 ب.ظ. 2 دیدگاه

سردیِ یک عاشق !

اول نوشت : داستانی که در زیر میخوانید غیرواقعی است. اما ممکن است برای شخصی هم اتفاق افتاده باشد. و دلیلی ندارد که لزوما به شخصی خاص نسبت دهیم.

با هم مشغول قدم زدن بودیم بهم برگشت و گفت منو دوست داری !. منم به حالتی که ناراحت شده باشم بهش گفتم خوب معلومه این چه سوالیه !. بعد ِ چند دقیقه پیاده روی در آن هوای ِ بارونی ِ دونفره, با هم رفتیم کافه سارا . فضای خشک اونجا را با گرمای عشقمون ضایع میکردیم. نشست روبروی من . دستشا گرفتم گذاشتم تو دستای گرمم که از حرارت عشق داغ شده بودند. توی چشماش زل زدم و به آرومی بهش گفتم خیلی نازی . دوستت دارم. فکر کنم به قدری آروم گفتم که نشنید. آخر مست شده بودم.
انگار اون هم داشت گر میگرفت. خیلی هم را دوست داشتیم. نگاهی که بینمون بود پر از شوق و حرارت بود. به خودم میبالیدم که کسی را اینچنین میتوانم دوست داشته باشم. چون دوستام خیلی مسخره بودند. میرفتند فرتی با دختری دوست میشدند و دو دقیقه بعدش میگفتند تازه عاشقشم هستم و میخوام باش ازدواج کنم. که من تو دلم بهشون میخندیدم.
به وضوح هم را عاشقانه دوست داشتیم. در هوای ِ دونفره عشقمان چنان تنفسی میکردیم که از دممان تا بازدممان انگاری که هیچ فاصله ای نبود.
ازدواج کردیم. خیلی ساده و راحت. همراه با عشق ِ آتشیین.

بعد از گذشت یکسال من احساس کردم که نبود یک بچه در جمع دونفریمان بسیار احساس میشود. اما ما تلاشهایمان را کرده بودیم. فایده نداشت. و چون به جد عاشق هم بودیم. این خلاء را تحمل میکردم. یه روز با هم به توافق رسیدیم بریم آزمایش. ببینیم که ایراد از کیه. ولی چون میدونستیم که ذره ای از عشقمون کم نمیشه رفتیم و این کارو کردیم. زنم رفت و جواب را گرفت. شب که اومدم خونه بهم گفت که رفتم جواب را گرفتم و گفت مشکل از خودمه. منم گفتم عیب نداره عزیزم. من همواره تورو دوستت دارم. اینا باور کن. اون هم من را خیلی دوست میداشت.
هر روز که میگذشت من احساس برتریم و حس نبود بچه ای که عاملش زنم بود را واضحتر میدیدم. روزی رسید که من تحملم ضعیف شد. قصد کردم که این عشق پایان یافته را به سرانجامش برسونم و برم با زن دیگه ای ازدواج کنم که بچه بیاره. احضارنامه رفت در ِ خونه ی باباش. روز قبل از دادگاه پستچی یه نامه آورد دم خونه. از طرف همسر سابق. حتما میخواسته بگه این بود اون همه عشقت و مث این امل ها به دستا پام بیافته. با این وجود نامه را خوندم . نوشته بود : «من و تو با عشق با هم ازدواج کردیم. همه با ما حسودیشون میشد. چه قدر به خودمون و عشقمون افتخار میکردیم. اما من میخواستم تورو امتحانت کنم. جواب آزمایش را بهت ندادم تا بدونی من به عشقمون در هر صورت پیابند بودم و ذره ای از عشقمون را نخواستم به خاطره بسپارم.  آخرین دیدار ما. فردا. »

پایان.

دسامبر 1, 2008 at 8:31 ب.ظ. 2 دیدگاه

برای رسیدن …

به نظر من عشق واقعی وقتی معلوم میشه . که چهره ی واقعی عاشق و معشوق برا هم معلوم شده باشه… یعنی اینکه به فرض اینکه عاشق فلان نقص بزرگ معشوق را فهمید هیچگاه از ان عشق اولیه اش کم نشه. و کسانی که چنین نیستند متظاهرانی بیش نیستند. افرادی که ساده و بی تفاوت از هر کسی رد میشند و خودشونا عاشق میدونند.
این درست است که انسانها در ظاهر ممکن است خیلی خوب جلوه کنند ولی در بطن و درون واقعیشان چیز دیگری باشد. و کمتر به ظاهر خوب فرد نزدیک باشد. مساله عشق در یک نگاه مساله ایست که از روی ظاهر صورت میگرد. با قرار دادن این دو در کنار هم به تناقضی نسبی میرسیم که جواب سوالمان را بدون اثبات و با آزمون و خطا پاسخ میدهد.

به عنوان مثال, شما فرض کنید که در شرکتی استخدام میشوید. و از فلان کارمند در «نگاه اول» خوشتان میاید. دروغ است اگر بگوییم  به خاطر ظاهر علاقه مند نشدیم. چون شناسه ای واضحتر از ظاهر در ان زمان محدود موجود نبوده. شما شکیبایی میکنید و تحقیقاتی را حول موضع مورد نظر به انجام میرسانید. حال خود را عاشق و معشوق میدانید. و یا بهتره بگم برای پایداری رابطه تون اسمش را میگذارید عاشق و معشوق شدیم. مدت زمانی میگذرد. همدیگر را بهتر میشناسید. آن خود ِ واقعی طرفین کم کم بروز میکند. آن خودی که به اصطلاح معلوم نمیشود مگر با رفتن زیر یک سقف. اشکالات – بدی ها و آفات معشوقه تان برای شما روز به روز شکل جدید و کاملتری میگیرد. به طبع از توده انبوه عشقتون کاسته شده و بدی ها را با زاویه ای دیگر نگاه میکنید. حال مسئله ی آزمون و خطا است که اینجا مطرح میشود. رابطه یک رابطه ایست که فضای عشقی دران جریان دارد. اما کمتر از عشق ِوصال مسلما. و در طول زمان هم کمتر و کمتر خواهد شد … اینجا شدت «عشق واقعی» است که هویدا میشود. تفاوت متظاهران و کاربران کلمه ی عشق و عاشقان واقعی معلوم میشود. چون شما قبل از رابطه از نوع و جنس معشوقه تان اطلاعی نداشتید و نمیتوانستید هم که داشته باشید. یا به بن بست میخورید و مجبور به ترک رابطه میشوید. و یا این عشق , عشق واقعی شما بوده و تا سالیانی دور از کنار هم بودن لذت میبرید.

پی نوشت : چیزی که من در این داستان بالا خواستم بگم. اینه برای رسیدن … باید جرات داشت و قدم در راه گذاشت. حتی با وجود اینی که ندانیم اخرش چی میشه … ولی باید میزانی هم داشته باشیم. یعنی احتمال سنجی در  امور مهم و حیاتیست. (اشاره به نتیجه اخلاقی یک این پست)

نوامبر 22, 2008 at 12:01 ب.ظ. 4 دیدگاه

تاجر و بن بست

https://i1.wp.com/i29.tinypic.com/al110k.jpg

عاشقی را دیدند که نالان و سرگشته در بن بستی  با خود حرف میزند.
عاشق زیر لب زمزمه ای آهنگین با خود به همراه داشت.

عارفی دست به عصا در همان بن بست نیز بی هدف گذر میکرد.
عارف بیماری ِ شدیدی داشت و به زور می خرامید.

تاجری در همان بن بست, یک آن گذر بین عارف و عاشق را احساس کرد… به خود آمد ولی دیگر نه عارفی بود و نه عاشقی.

نوامبر 21, 2008 at 10:01 ب.ظ. ۱ دیدگاه

سرما و کُرک

دیگه حتی کُرک هم فایده نداشت. [کُرک : اندیشیدن راهی برای رهایی]
چونکه آخه سوز دشمنی نداشت. {سوز : سرکوب]
حلقوی شدن صورتم نمود سرما را به خصوص روی دماغم پیش از پوشیدن کُرکیم نمایان میساخت. [حلقوی شدن صورت : ترسیده از کسی یا چیزی] [دماغ : اشاره به عاملی تاثیر گذار]

سرما کُرک را کلک زده بود.[سرما : اشاره به فضای خفقان]
نمود گفتاری و دیداری ِ رفتار کُرکی در برابر سرما خود نمایشی بارز از این همه سردی بود.
شدت این سردی فضای کُرکانه ام را خدشه دار میکرد.

.

تا اینکه …
کُرک تعجبش را با آمدن فصل بهار و با رفتن سرمای کشنده با میلیونها هوادارنش در جای جای جاهان جشن گرفت.و به رسم نداشته اش هر خانواری را صاحب کُرکی کرد.[فصل بهار : فصل آزادی] [(جمله ی آخر اشاره به رفاه کامل اندیشه)]


نوامبر 18, 2008 at 2:25 ق.ظ. ۱ دیدگاه

نوشته‌های پیشین


مشترک وبلاگ شوید !

https://i2.wp.com/raoul.lalande.free.fr/innocence/images/RSS.png

آمار

  • 46,121 hits

RSS گودر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

بایگانی

آمار سایت متر