Posts tagged ‘زندگی’

تاجر و بن بست

https://i1.wp.com/i29.tinypic.com/al110k.jpg

عاشقی را دیدند که نالان و سرگشته در بن بستی  با خود حرف میزند.
عاشق زیر لب زمزمه ای آهنگین با خود به همراه داشت.

عارفی دست به عصا در همان بن بست نیز بی هدف گذر میکرد.
عارف بیماری ِ شدیدی داشت و به زور می خرامید.

تاجری در همان بن بست, یک آن گذر بین عارف و عاشق را احساس کرد… به خود آمد ولی دیگر نه عارفی بود و نه عاشقی.

Advertisements

نوامبر 21, 2008 at 10:01 ب.ظ. ۱ دیدگاه

بیکاری که کار نداشت …

صبح زودی به ناگاه و طبق عادت معهود برای خریدن لقمه ای نان به بیرون رفت . اوضاع مالیش بد جوری لکاته شده بود. آرام و سر به زیر انداخته با دمپایی که بر پا داشت وارد خیابان شد. صبح زود بود و خیابانها خلوت. اتوبوس مقصد را دید و دستی تکان داد اما برای رسیدن به مبدا خط میبایست کمی سریع میدوید. دوید و رسید. شوفر اتوبوس دستش را به بهانه ی گرفتن بلیط دراز کرد. اما با پیچاندن شوفر به انتهای قسمت مردانه رفت و ایستاد. آن روز هوا بارانی بود و سرد. بخار ناشی از تنفس مسافران در اتوبوس به فضای درونی اتوبوس حالت نوستالژیکی داده بود. به ایستگاه مقصد رسید. به نحوی بلیط دادن را دور زد. وقتی پیاده شد با اینکه صبح زود بود. ولی راهی برای خرید غذا نبود. از طرفی جسما و از طرف دیگر فکرا در حال ازار بود.

در راه برگشت به خانه بود که کیف پولی توجهش را جلب کرد. در ان کیف چیزی نبود. تله بود. به قصد و به عمد شکارچیان صبح زود قصد دستگیری دزد پارک را داشتند. به زور میخواستند ببرندش. و رفت. توی شکارسرا علت را جویا شدند. چیزی نمیگفت و فقط به بخت خودش فکر میکرد. با بیان وضعیت و حالات موجود به بیرون راه یافته شد. قدم زنان مسافر خسته ای را دید که در حال لرز به خود میپیچید. با هم به سمت خانه روانه شدند. اما حال چی باید میکرد. چی باید میگفت. شاید مُسکن پیدا میشد برای امروز و فردایشان. ولی برای فرداهایشان چه . به سرعت سراغ آخرین برگ برنده اش که دوستی از دوران دبیرستانش بود رفت. مقداری پول قرض کرد. حال دگر ساعت نزدیک ظهر شده بود. با مسافر و خودش به خانه رفتند. از مسافر به گرمی پذیرایی کردند. و عصر به قصد سفر راهی شد و رفت.

شده بود بیکاری که کار نداشت. کار میخواست. کار . سرانجام در اثر سکته نیمی ار بدنش لمس شد. توانایی کار کردن ازش گرفته شده بود. صاحب خانه مجبور به اخراج موجر خود شد. حال با اسباب اساسیه ای ناچیز کجا جای خوابیدن .کجا جای آرامش. هر روز فقط برای خوردن و تامین شریک زندگیش اسبابی را به قیمت مفت میفروخت. دیری نپایید که تقاضا از عرضه پیشی گرفت. قیمت نقت پایین آمد و ریال ارزشش کم شد و  نرخ دلار فزونی یافت. رکود اقتصادی امد. بازار کساد شد. و نزدیک به قحطی رخ داد.

راه دیگری برای نفس کشیدن نداشت. روزی رسید که ازش میترسید. کارتون خوابی گزینه آخر بود. بدون هیچ اسبابی و با بدنی که نیمش لمس شده و وضعیت خطرناکی داشت ادامه زندگی را به بن بست رسانده بود.

شریک زندگیش , مونس و همدمش تو تنهایی و سختیا رفت و شوهر کرد.  تا مدتی کارتون خوابی را به سختی ادامه داد. و روزی از همین روزهای سرد زمستانی به آغوش مرگ سلامی سرد داد.

.

پی نوشت : سعی کردم موضوع مهم اجتماعی را در قالب یک سبک خاص بیان کنم. به منظور بهتر خواندن میبایست بعد از رسیدن به » . » مکث کنیم. چون فاصله ی زمانی رویدادها در ضمن رعایت پیوستگی , طولانی هستند.

مشترک فید وبلاگ شوید

نوامبر 1, 2008 at 4:00 ق.ظ. 5 دیدگاه


مشترک وبلاگ شوید !

https://i2.wp.com/raoul.lalande.free.fr/innocence/images/RSS.png

آمار

  • 46,121 hits

RSS گودر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

بایگانی

آمار سایت متر