Posts tagged ‘پاییز’

بیا !

فاصله های بین دستانم با تو به قدری زیاد شده که احساس با هم بودنمان در آن روزی که مثل روز برفی بود ولی برفی نبود فراموشم شده. بیا تا دوباره این فاصله را خرد کنیم. بیا تا با هم باشیم و در این روزهای آخر پاییز در هوای سرد خاکستری شهر در زیر نور مهتاب و چراغهای نارنجی رنگ در کنار هم قدم بزنیم و با تنفس هوای سرد در دممان عشقی و در بازدممان حرارتی باشد که سردی هوا را بکشد.بیا تا با هم خاطرات دوران شیرینمان را بار دیگر لمس کنیم. شوق بی مقصود مثل لالی ِ فردیست که درد را نمیتواند فریاد بزند. بیا با من بیا. بیا تا دوباره من با تو ما بشیم. بیا تا دوباره نیاز تک تک سلولهای بدنمان به هم را ارضا کنیم. بیا تا سد شوقمان را با دیواری سفت و رفت محکم و جوندار ببندیم و نگذاریم ذره ای تلاطم این سد را بشکند. بیا !

بیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا !

دسامبر 7, 2008 at 10:47 ق.ظ. 5 دیدگاه

عشقهای پاییزی – قسمت اول

پیش نوشت : پاییز که میشه . انگار موجودی عجیبی تو دل همه آدمهای دنیا متولد میشه. موجودی که شاید به ظاهر نشه فهمید و دیدش. ولی باطنی داره که سر تا پاش عشقه. عشق خالص. تو پاییز با ریختن هر برگی و با افتادن هر قطره ای بارون از آسمون یک رویه ای از این عشق ِ خودش را نشون آدم میده.

.

تنها تو پاییز داشتم زیر بارون شدید تو جاده ی معروفی قدم میزدم. تو راه از فرط خستگی دلم میخواست یه خونه باشه. برم توش استراحت کنم و بشینم پشت پنچره و بارون را تماشا کنم. رفتم و رفتم. تا اینکه از دور تو اون تاریکی یه نوری دیدم. آره. یه خونه بود. سریع رفتم و رسیدن به اون خونه… پیرمردی خنزر پنزری نشسته بود روی سکوی لب درب چوبی ورودی به خونه. خیلی مهربونانه قوز کرده بود و با عصاش داشت با خاکهای خیس شده بازی میکرد… بهش گفتم سلام ! (نشنید). رفتم جلوتر گفتم سلام! انگار که کر باشد و نمیشنوید… یه بار دیگه بلند گفتم حاجی سلام !. ولی هنوز به همان حالت قبلی بود که داشت  با عصاش بازی میکرد. چندی نگذشت که دیدم درِ نیمه باز خونه باز شد و یک خانم مسن در را باز کرد… انگار نابینا بود. بهش گفتم خانم . من اینجا تنهام میشه امشب را بهم خونه بدین. هر کاری هم باشه انجام میدم. خانمه گفت ما جا نداریم. یه اتاق خوابه و دو تا آدم نابینا و یه بچه. گفتم خوب من دو متر بیشتر جا نمگیرم . رفتم تو !. مستقیم رفتم برا خوابیدن. سپیده دمید و صب آغاز شد. با صدای خانمی جوان بیدار شدم(ولی در ظاهر خواب بودم). دستش را روی پیشونیم میکشید و ناز میکرد. میگفت پاشو دلاور ! صب شده. منم تا فهمیدم که آره … خبراییه خودم را زدم به بن بست علی چپ. تا هی ناز کنه ! اره. درست حدس زده بودم. اون عاشق من شده بود. عشق در نگاه اول حتی در خواب … از خواب که بلند شدم. دیدم با یه فرشته طرفم.

ادامه دارد…

مشترک فید وبلاگ شوید

سپتامبر 30, 2008 at 3:09 ب.ظ. بیان دیدگاه


مشترک وبلاگ شوید !

https://i2.wp.com/raoul.lalande.free.fr/innocence/images/RSS.png

آمار

  • 45,981 hits

RSS گودر

  • خطایی رخ داد! احتمالا خوراک از کار افتاده. بعدا دوباره تلاش کنید.

بایگانی

آمار سایت متر